تبليغاتX
******************************************** دلتنگی های عسل

دلتنگی های عسل

دلتنگی

 

((رقص قاصدك))


صدايم كن به عشق روز باراني
در آن روزي كه روز رقص فرياد است
زمين لرزان و اينجا در كنارم يك سبد باد است
بيا تا قاصدك ها را برقصانيم
بيا تا همسفر باشيم و اينجا پيش هم مانيم
در اينجا كه زمين رنگ صداقت ، آسمان آبي است
در اينجا كه نگاه قاصدك رنگ شب خاكي است
ولي اينجا هوا سرد است
در اينجا عشق باراني است
زمين مرطوب وخيس وآرزو فاني است
در اينجا قاصدك رقصش فقط با باد همراه است
در اينجا باد ، رنگش ، رنگ طوفاني است
بيا با هم صدايي بي صدا باشيم
در اينجا در ميان قاصدك ها آشنا باشيم
اگر چه شب در اينجا سرد ، باراني است
بيا با هم بمانيم و رها باشيم

 

((پرنده ي زنداني))

كلامت بي رياست
نگاهت آشناست
صدايت در هواي سرد ظلمت با خداست
در هوايي كه هويت نور را از خود گرفته است
در هوايي كه صداقت درد را در خود گرفته است
در هواي عشق و عرفان ، پاك بودن روح ايمان
تو گذرگاه وفايي
آشناي هر صدايي
عارفانه با خدايي
من در اينجا در قفس هستم و تو با آسمان ها هم نوايي
من در اينجا مي كشم درد جدايي
مي نوازم عشق ، آيين رهايي
تو بزرگي ، مهرباني ، آشناي عارفاني
من كه با درد جدايي در قفس ماندم براي ديدن حس طلوع آشناي يك رهايي
آشنايم كن به عشق همصدايي
از رهايي گفتن و دل كندن و رفتن از اين خاك ، از جدايي
تو پرنده ، من پرنده ، تو رهايي بهر پرواز ،من در اين اينجا بهر آواز
تو كمك كن
دوست دارم كه بدانم آسمان ها چند بخش است
در كدامين قسمت آن آرزو ها رنگ برف است
حس پروازت چگونه است ؟
در پريدن عشق به پروازت نهفته است ؟
من كه در اوج صداقت بي هويت در زمينم
سرنوشت است ، دست تقدير ، من زمين وتو بلنداي زماني
آشنايم كن به پرواز
دوست دارم كه بدانم عشق آغاز


((معراج))


كفش هايي دم در
آسمان تاريك است
در با قفل مزين گشته
پنجره ها پر از ترديد است
دختري در خانه ، پشت پرده با ترس ، باد را مي بويد
رهگذر بر لب جوي آب را روي زمين مي پاشد
ابرها مي گريند
رهگذر مي گريد در ميان باران
دخترك مي ترسد از هياهوي باد
پشت پرده همه جا تاريك است
دخترك مي ترسد
در و ديوار به او مي نگرند
در بي قفل چه قدر زيباست
باد با خشم ان گار چنين مي گويد
دخترك مي خندد
مي گشايد در را
كفش هايش پر آب
دخترك باز هم مي خندد
پشت در ، در ميان باران ، غنچه اي مي شكفد
باد نيز از جشن شكوفايي آن غنچه خبر مي آرد
دخترك ، زير باران ، با باد ، از هياهوي زمين مي رقصد
بر لب جوي ، ميان باران ، نور خورشيدي از جنس طلوع عشق را روي زمين پاشيدست
رهگذر آنجا نيست
بر لب جوي فقط يك شقايق پيداست.

 

 

   پروردگارا مثل همیشه داده و نداده ات راشکرشکر شکر

خودت از دلم باخبری پس ببخش اگر خطایی کردم



 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت11:0توسط عسل | |

                              

 

                       

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت23:22توسط عسل | |

            

                  

      

ما همه همسفريم

کاروان ميرود و ميرود آهسته به راه

         مقصدش سوي خداست        

  همه از سوي خدا آمده ايم

باز هم رهسپار کوي خداييم همه

ما همه همسفريم

خدایا همیشه گفتم داده و نداده ات شکر

اما تو حکمت بعضی کارات موندم...                 

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم

 
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم

 
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
 
هراس  از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
 
 اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
 
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
 
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن 
 
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
 
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
 
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
 
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
 
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
 
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
Click to view full size image
عسل یادته؟؟؟؟
یادته این متنو ؟؟؟چقدر خوشش اومده بود؟؟؟
حالا چه راحت گذاشت و رفت
خدایا تو که شاهد بودی ؟؟؟؟؟
من مدیون محبتای پدرانه ش بوده و هستم
خدایا اگه دعاهای خالصانه ش نبود .....
خدایا خرد شدم وقتی شنیدم
؟ َ نمیدونم چه اسمی براش بذارم شاید همون ؟ بهتر باشه
برای همیشه اومده پیشت....
خدایا از وقتی شنیدم به زور بغضمو نگه داشتم
دوباره و هرباره مثه همه ی مرگ عزیزام گیجم
گیجه گیج
............
خدایا روحشو شاد کن .......
 
 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت21:6توسط عسل | |

 

 

در دل خسته ام چه مي گذرد؟

اين چه شوري است باز در سر من ؟

باز ،از جان من ، چه مي خواهند

برگهاي سپيد دفتر من ؟

من به ويرانه هاي دل ، چون بوم

روزگاري است هاي و هو دارم

ناله اي دردناك و روح گداز

بر سر گور آرزو دارم

اين خطوط سياه سر در گم

دل من ، روح من، روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شيره جان ناتوان من است

سوز آهم اثر نمي بخشد

دفتري را چرا سياه كنم؟

شمع بالين مرگ خود باشم

كاهش جان خود نگاه كنم

بس كنم اين سياه كاري ، بس!

گرچه دل ناله مي كند : « بس نيست!»

برگهاي سپيد دفتر من

از شما رو سياه تر ، نيست!

با یه عذرخواهی از تمام وجودم از سپیده مهربونم

اگه ناراحتت کرد بهم بگو حذفش می کنم

اما فقط همین آرومم کرد امروز که خیلی داغونم .........

باران آمده اينجا،اما هنوزم خشك خشكم من،باران آمده اينجا اما هنوزم من ز من دورم،باران آمده اينجا اما هنوزم چكاوك سكوت مي خواند،باران آمده اينجا اما!!همه قلب ها را به تاريخ هديه داده اند. باران آمده اينجا ؟؟؟؟نمي دانم!!!!!!!!!

مي دانم اما روزي كه باران بيايد دوباره،روزي كه كودك احساس را پرواز آموزم،روزي كه بهار را هديه دهم به دستان سرد زمستان ..................من بال مي گشايد به سوي من

مي دانم نيك مي دانم كه پرواز سايه ها محال است در ديدگان شما اما........

كاش مي دانستيد آن روز...........

روزي كه پايان شروع ام بود،نمي دانم شايد اما روزي كه آغاز كردم از پايان.

باران نمي بارييد

آسمان آبي بود

ودرختان چه صبور مي گشودند آغوش و من................

چه آرام گذشتم از من و چه صبور ماندم در تنهايي و چه آسان پذيرفتم سخترين مجازات تاريخ را .

آن روز تبسمي گرم بر لبم بوداما قلبم آرام آرام سرد مي شد،اما امروزتبسمي سرد بر لبم نقش بسته و قلبي سرد تردر سينه دارم به ياد آن روز.....

آن روز به آب گفتم كه گذشتم از اين ويرانه ي سرد،ناگهان ،اما درحال گذار،قلبم خيانت كرد به من،نه گريست،نه حتي لرزيد.........

تنها، تنها لب به وداع گشود و وداعش سبب، تا سايه اي از من بماند به اسارت اينجا،مانوس به باران و غم وتنهايي.

سوگند به باران،به بهارلبخندم تنها بهانه اي بود براي شادي نسيم انگاه كه مهربان اشك را از ديدگانم دزديد

به گمانش بي اشك،وداع نمي توان كرد.....چه معصوم است اين نسيم......سوگند به باران،به بهار، آيينه تنها شاهد تنهاييم بود،تنها شاهد...........

آن روز نيز گذشت به سان ديروز و ديروزها،اما من،نه من،سايه ي من مانده بر لحظه هاي امروز و نمي دانم شايد هم فردا.....دلتنگ من.

سايه اي كه مي خندد هنوزهم براي دل خوشي نسيم ولي پنهان مي گريد هنوزم براي من

حتي پنهان ازآيينه .....

كاش مي دانستيد براي حسي از جنس باران دوري از آيينه چه مصيبت بزرگي است!!!!

كاش مي دانستيد!!!!

سايه ي امروزكه تنها ارمغان ان روز است....

مثه همیشه پروردگارا داده و نداده ات شکر

راضیم به رضای تو با همه سختیش...!!!

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت22:5توسط عسل | |

بارون، بارون، بارون، چقدر دلم برات تنگ شده بود بارون. دلم خیلی گرفته بارون.آسمون دلم خیلی وقته که ابریه بارون. خیلی وقته که منتظرتم بارون. ببار، ببار بارون که چشمای منم می خواد هم صدا با تو بباره تا صدای هق هقش تو صدای پای تو گم بشه و کسی نفهمه که آسمون چشمای منم بارونیه. ببار بارون، ببار و صورتم رو خیس کن تا کسی نفهمه که گونه هام از اشک چشمای خودم خیسه. ببار بارون، ببار و شوری اشک و تلخی غم رو از وجودم پاک کن. ببار بارون، ببار و نقش زشت غصه رو از دلم بشور. ببار بارون، دلم خیلی گرفته. ببار بارون، ببار بارون، ببار بارون. . .

 

 

چند گاهی است غباری بر روزهای تکراری ام نشسته. هر بار قلمی به دست می گیرم تا نقش خاطره ای بر کاغذی نشانم واژه ها همگی هجوم می آورند و آنگاه که می خواهم از میانشان چندی برگزینم، به ناگاه همگی می گریزند و محو می شوند. محو می شوند و من می مانم. من می مانم و خاطری خالی از واژه ها که نقش خاطراتم را می سازند. روزهای تکراری ام تکراری تر می شوند و غبار بر چهره آنان می نشیند، چونانکه گویی هرگز در صحنه روزگار نزیسته اند.

راستی تازه فهمیده ام که زندگی چیزی جز همین بازی واژه ها نیست. هجوم و گریزشان. به دنبال واژه های دیروزی تر می دوی تا بفهمی شان و آنها در گریزند و تو غافل از هجوم آنچه امروزست. و بدین سان دیروز از تو می گریزد و تو از امروز و چشم که باز می کنی دیر شده است برای فهمیدن.

دیروز واژه ها هر دو، دو بودند و امروز یکی دو و دیگری سه. و من اما هنوز هیچ کدام را

نفمیده ام...

 

خدایا تو این اوضاع روحی دیگه باهام اینطوری تا نکن

سارا رو از خودت می خوام

همونجور که منو نگه داشتی تو این دنیای وانفسا سارا رو همنگه دار

اما مثه من باهاش تا نکن

اون خیلی ماهه اون ...........

خداااااااااااااااااااااااا

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت0:6توسط عسل | |

چند روزی ست خورشید را من سلام می گویم,او را من به آسمان می خوانم و به یادش میاورم که طلوعش یک آیه است....شاید هم یک نو ,امید!
چند روزی ست جسمم کمی -فقط کمی- جلوتر شایدهم عقبتر از من قدم بر می دارد,هرچه هست با من نیست...دلش دیگر با من نیست!
چند روزی ست کودک احساسم تنهایی مهمانی می گیرد-اما او که دیگر مهمانی ندارد-دیگر با دیدن یک گل-آن هم رز-دلخوش نمی شود,چه می شود ملالی نیست...او هم دارد بزرگ می شود-بزرگ یا تنها؟...-کسی چه می داند!
چند روزی ست کتاب هم با من حرف نمی زند...سرم دردی بزرگ دارد-شاید هم دردم سری بزرگ دارد- چه می گویم من...
چند روزی ست ابروانم خم بر چهره داردن و گونه هایم دیر به دیر چاله هایی کوچک از خنده بر خود می گیرند...
چند روزی ست دلم دل نیست...نه دل خوش...نه دل تنگ و نه دل آرام...
چند روزی ست دستم نوشتن را از یاد برده,دست چپ  هم که از آن اول ننوشت نه برای من نه برای دیگری...حال هم که نمی نویسد...
چند روزی ست غم ندارم,شادی هم ,آرامم؟ نه ...خود نمی دانم,چند روزی ست من ,خودم نیست
چند روزی ست ماه دیگر برایم قصه نمی گوید,فرشته ی مادر لا لا لایی نمی خواند و خواب خیلی زودتر از من خفته است...
 
 

دیگر گفتگویی نیست...نه در من  ٬ نه با من!

خفته اند هر آنچه بودند و نبودند٬خفته اند اینبار با سکوتی آوازخوان به خواب ...!

و من در میان تمامی دل تنهاییهایم به او می نگرم ... به بزرگیش می اندیشم...!

و برای او که تنها جاودانه است می نویسم...!

گفتم سکوت؟!  

 نه دیگر سکوت هم نمی خوانمش آن را که خود را در تک تک کلماتم زندانی کرده است...

سکوتست براستی؟ بی شک نه ... تنها خفقانی ست در من ٬بی پایان...!

 به یاد دوستانمانم٬همه ی  من هایی که هردم روی سخنم با آنها بودوآنها من بودندو من آنها ...

دوستانی که گفته اند٬می گویند و شاید هم خواهند گفت از

تنهاییها...حرفهای دل...رنج زن بودن مرد بودن وماندن...وغم انسان بودن در نبودن انسانیت...

و من سکوت می کنم هنوز ... سکوتی  که ازمحض می آید و  به نحس می رود...!

 

حرفها زیاد است ... فرصتها هم...(؟)

اما زبان مرا چه کسی خاموش ساخت ؟!

چه کسی آوازهای دلشادم را دزدید و گریخت ...؟!

چه کسی مرا برسکوت و سکوت را بر من بر گزید؟..!

 

من شادمانم هنوز ... خندانم هنوز ...

اما دیگر مرا زبانی نیست ... آوازی نیست ..

 مرا زبان بخشایید ... مرا آواز بخشایید ... مرا هم ببخشایید!!!

(امروز در فرار دل تنهاییهایم)

شکست شاخه ی بهاریم

درین باور آسمانیم
شود پیکرم خشک ساحل
درین چشمان بارانیم
(تو هم صدای قطره هاشو می شنوی؟)

                      

                                  

 

صفحه ای  پاک و سفید

    و بر آن ردپایی از من

       چه سیاه...چه سپید

 

خنده ای مست کنان

   می کشد رنگان و عمیق

                        قلمم رقص کنان

 

   صورنک می خندد...دل من می خندد...صورتم می خندد

                                               

 

(کاغذ سفید رو با یه  لبخند قشنگ خط خطی می کنم

 کاغذ می خندید...منم خندیدم...خیلی ساده...آروم...ما خندیدیم.

 کاغذ رو ٬رو به روی تختم به دیوار زدم تا هر صبح به صبح و شب به شب ما بخندیم...

 من به اون و اون به من...............................................ما می خندیدیم.

 و در آخر روزی رسید که دیگه نه خبری از لبخند کاغذی بود...و نه لبخند من...

                                 ... صورتکی نبود که  از خنده ش بخندم...

 اما من بازم سعی کردم بخندم ... نشد ... لبخنده رو فراموش کرده بودم ... و این خیلی بد بود

... خیلی گذشت از اون روز ... شاید خیلی برای من ٬نه همه ...

و دوباره یه روز قلمم رو برداشتم و اینبار  روی نگاهم نقاشی کردم ٬ نقش یه صورتکه خندون...

تا با نگاه به هرچیزی بخندم ... اونها هم به من بخندن.

     ... و من خندیدم ... همه خندیدن ... ماخندیدیم و باز  ما می خندیم...)

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت21:26توسط عسل | |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم....

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است....

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود...

 میدانم که میدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

نمیدونم گیجم، داغونم 

  فقط خدایا تورو دارم مثه همیشه تنهام نذار


انتظار لغت غريبي است

لغتي که روزها يا شايدم ماهها ست

که با آن خو گرفته ام

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنها ئيم براي تو ..نمي دانم؟

شايد روزي بخوانند بر تو عشق مرا

ميدانم روزي خواهي آمد مي دانم

گريان نمي مانم خندانم

وجودم  سراسر از عشق تو است اي جان جانانم

 

              


در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت


آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدر بي كس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي می داند چيست اين بي كسي من؟

 

                        

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت0:0توسط عسل | |